محمد امین پسر گلمونمحمد امین پسر گلمون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

زندگی یعنی تو

خاطرات زایمانم

عزیزم سلام   بعد٥ ماه تاخیر برات میگم چه طور پا  به دنیای منو بابا گذاشتی. از اول تیر ماه مامان همش در عذاب بود نه بخاطر تو عزیزم بلکه بخاطر اضافه وزن وحشتناکم   مامان نه میتونست بشینه نه پا شه نه راه بره نه وایسه! ورم دست و پاهام شدید اذیت میکرد و شمام حسابی لگد میزدی و تو دلم غوغا میکردی   با هزار خواهش و تمنا و کلکی که بلد بودم دکتر رو راضی کردم٣١ تیر شما رو از دلم انتقال بده به بغلم   هم خوشحال بودم هم دلواپس از عمل سزارین شدیدا هراس داشتم اما چاره ایی نبود منی که بزرگترین شاهکار پزشکیم پر کردن دندونم بود حالا ناچار بودم شاهد پاره کردن شکمم باشم با فکر کردن به این موضوع فشارم میرفت...
21 آذر 1392

مامان, دکتر , کلنجار تیر 92

عزیزم این روزا مامان و بابایی همش در حال کلنجار رفتن با دکتر نصیری هستن تا بلکه شما زود بیای   تازه فهمیدم دکتر میخواد بره مسافرت من در این حال   پس شما باید ١٠ روز زود بیای و من نگرانم ...
21 آذر 1392

تاریخ اومدنت مشخص شد حبه قند من31 تیر

دکتر رضایت دادن عشق مامان و باباش٣١ تیر قدمای کوچولوشو بذاره تو دنیایی که با وجودش واسه ما پر نور میشه     عزیزم میخوام بدونی مامان خیلی انتظارتو کشید   شما واسه من فرشته ی نجات بودی از ناامیدی   اگه قسمت نشد ببینمت میخوام بدونی :   مامان عاشقته وبینهایت دوستت داره   اندازه ی همه ی لحظه هایی که نبودم و بودم ونخواهم بود ...
21 آذر 1392

خرداد 92مامان در حال انفجار

مامان در حال انفجار پسملم خوبه تو دل مامانی و چهره ی مامانو نمیبینی   مامان بس که چاق شده و باد کرده وحشتناک شده   بیچاره بابایی که مجبوره تحملم کنه   پسملم مامان خیلی به سر وشکلش اهمیت میداد اما حالا.........   اما راضیم چون میدونم شما ارزش همه جور فداکاری مامان رو داری   پس زودتر بیا گلم بوس   ...
21 آذر 1392

وقتی ما مامان و بابات شدیم

عزیز دلم سلام این اولین باری هست که برات مینویسم شما کاملا اتفاقی وارد زندگی من وبابایی شدی درست موقعی که اصلا انتظارشو نداشتیم! مامانی با سردرد و تپش قلب رفت دکتر و با یک نی نی تقریبا ٢ ماهه تو دلش برگشت خونه. باورم نمیشد عزیزم اما شما وارد زندگی ٢نفره ما شده بودی تا خوشبختی ما کامل بشه. وقتی تو راه خبر ورود شما رو به بابایی دادم شوکه شد و زبونش بند اومد وچیزی نگفت و به افتخار شما رفتیم یه رستوران حسابی خوش گذشت بهمون. شب هم خونه مامان جون شما که میشن مامان من مهمون بودیم و همه از ورود شما به جمع٥نفری مامان جون اینا شاد بودن فدات شم عزیزم که با قد١١.٦٤mm خودت رنگ خوشی به زندگی ما پاشیدی دراین تاریخ که میشه7دی 91 شما7هفته و 2روز...
12 آبان 1392
1